در این مقاله قصد نقد داستان گدا ، نوشته
غلامحسین ساعدی را داریم که در آن به خصوصیات نوشته ، نوع آن ، مفهوم و هدف
نویسنده از بیان آن اشاره میکنیم .
داستان گدا با زبان عامیانه و شکسته نوشته شده
است ، ازطرفی داستان از زبان اول شخص بیان میشود و چون در این داستان اول شخص
پیرزن گدا و بیسوادی است ، لحن شکسته داستان این حس بیسوادی و عامه بودن پیرزن
را به خواننده منتقل میکند .
نویسنده در تمام داستان این قصد را دارد که حس
یک مادر ترد شده توسط فرزندان خودش و اجتماع را به خوانندهخ منتقل کند ، یا میتوان
تصور کرد که قصد به تصویر کشیدن نوع برخورد انسانها با چنین مشکلاتی را دارد .
داستان نشان میدهد فرزندانی که به لطف مادر بزرگ شده و ازدواج کردهاند ، حالا بخ
دلیل بیپولی و گدایی مادرشان ، قصد ترد او را از جمعشان را دارند و شاید این نشان
دهنده را پول و محبت در چند دهه اخیر باشد .
به عقیده من نویسنده بعد از مشاهده مکرر این
مشکل در جامعه ایده نوشتن این داستان به ذهنش رسیده است و با نوشتن داستان قصد
انتقال و کمک طلبیدن از افراد جامعه برای حل این مشکل را دارد ؛ همچنین نویسنده با
نوشتن به زبان شکسته قصد عادی و عامیانه بودن این قشر از جامعه را دارد و همینطور
به بیسوادی آنها اشاره کرده است .
در داستان اصطلاحاتی استفاده شده است که فقط
برای فردی که در ایران زیسته باشد قابل به درک است ؛ برای مثال در قسمتی از داستان
گفته شده است "خوابشو دیدم که رفتنیام" ، در اینجا کلمه رفتنی به منظور
مردن است ومفهوم این جمله این بوده که فرد خواب دیده است که خواهد مرد ؛ و یا در
قسمتی دیگر نوشته شده است که " بچههامو هوایی نکن" ، که در اینجا منظور
از هوایی کردن ترساندن است و جمله این مفهوم را دارد که بچهها را نترسان . از این
نوع جملات به تکرار در متن دیده میشود .
در اخر میتوان گفت که ، غلامحسین ساعدی این
داستان را با روشی زیرکانه به تحریر درآورده است ؛ وی با بیانی ساده و عامیانه به
مشکلی بزرگ از جامعه پرداخته است و چون داستان از زبان اول شخص بیان بیان میشود ،
حس این گونه از افراد را به خواننده منتقل کرده است و به دلیل شکسته بودن زبان
داستان ، این موضوع را خیلی عامیانهتر جلوه داده و حتی این منظور را میرساند که
فقط افراد باسواد نیستند که میتوانند جلوی این نوع مشکلات را بگیرند ، بلکه این
جامعه است که باید با همکاری تمام افرادش (چه بیسواد و چه باسواد و چه کوچک و چه
بزرگ) جلوی این نوع مشکلات را بگیرد .
+ نوشته شده در شنبه 1389/03/01ساعت 8:33 AM  توسط emad.nikaeen
|
در اين مقاله قصد دارم كه شعر جوانيام را كه
اثر شهاب مقربين است ، تحليل و نقد كنم و همان طور كه از حالت شعر پيدا است با
سبكي نو گفته شده است .
در اين شعر شاعر قصد دارد كه عشقش را نسبت به
جواني بيان كند و براي اين كار در كمال ميل حاضر است همه دارايياش را براي آن
بدهد و احساس ميكند كه جواني از دست رفتهاش به خاطر همسرش است كه از بين رفته ،
و حتي در قسمتي از شعر به اين اشاره دارد كه حرف جواني خود را قبول دارد كه به او
گفته است براي ازدواج كمي دير شده و پير شده است .
در كلمات شعر تشبيه زياد ديده شده است ، براي
مثال ميتوان به اين قسمت اشاره كرد «باشد حسرتم را در بقل بگيرم و بروم» كه در
اينجا حسرت را به شئء قابل حملي تشبيه كرده است و يا در قسمتي كه ميگويد «آغوشت
را باز كردي» جواني خود را به انساني تشبه ميكند كه براي او آغوشش را باز كرده تا
شاعر را در آغوش بكشد . و در قسمتهاي ديگر كلماتي را به كار برده كه معني ديگرس
ميرساند و همچنين شاعر احساسش را
نسبت به آن بيان ميكند ، براي مثال در قسمتي كه گفته است «مگر اين حسرت
ابدي» منظور از حسرت ابدي جواني شاعر است امّا اين مفهوم را نيز ميرساند كه تا
ابد براي آن حسرت خواهد خورد ونوعي ايهام را براي خواننده ايجاد ميكند .
در كل ، در اين شعر زن نمادي از اين دنياي خاكي
است و منظور شاعر از جواني دل پاك جوانان و نزديكتر بودن به خدا است كه شاعر دنياي
خاكي را باعث پيري ميداند واشاره كرده است كه دنيا از ما هرچه كه بخواهد با كمال
ميل به او خواهيم داد فقط به اين اميد كه روزي جواني از دست رفته را پس بگيريم .
در آخر ميتوان گفت كه شاعر از شعر نو استفاده
كرده است كه عشق وخدش را نسبت به جوانياش ابراز دازد و در اين بين ، شعر خود را
با ايهام و تشبيه و ساير آرايههاي ادبي آراسته ، هرچند كه شعر با كلماتي ساده
سروده شده است امّا معني پر باري را به خواننده ميرساند .
+ نوشته شده در شنبه 1389/03/01ساعت 7:59 AM  توسط emad.nikaeen
|
در این مقاله قصد تحلیل این را داریم که ادبیات
، علم است یا هنر؛ برای این کار بهتر آن است که اول رابطه بین ادبیات ، علم و هنر
را پیدا کنیم و آنها را با هم بررسی و مقایسه کنیم ؛ برای این کار اول از همه هنر
را با علوم مقایسه میکنیم و بعد از آن ادبیات را با علوم مقایسه میکنیم و در
آخر به بررسی رابطه هنر و ادبیات میپردازیم .
هنر و علوم دو مورد ناگسستنی محسوب میشوند و
دلیل آن این است که برای یادگیری علوم باید به هنری علاقهمند بود و برای استفاده
از آن هنر باید علم مربوط به آن هنر آموخته شود . برای مثال شخصی که به هنر برنامه
نویسی علاقه دارد تا علم مربوط به آن را نیاموزد هرگز قادر به انجام آن نخواهد بود
و برعکس این مورد هم صدق میکند ، اینکه فردی تا به هنر برنامه نویسی علاقه نداشته
باشد هرگز علم مربوط به آن هنر را به صورت کامل درک نخواهد کرد .
مقایسه و تحلیل رابطه علوم با ادبیات کار مشکلی
است و از راههای مختلفی میتوان آنها را با هم مرتبط ساخت ، برای نمونه میتوان
ادبیات را راهی برای انتقال علوم به دیگران دانست ولی از طرف دیگر برای یادگیری
نوشتن متون ادبی باید اول علم نوشتن آنها را آموخت . تقریباً میتوان گفت که
رابطه علم با ادبیات مانند رابطه هنر با علم است ، با این تفاوت که هنر نمیتواند
علمی را منتقل کند امّا ادبیات دارای این قدرت مییاشد. حتی در عصر جدید خود
ادبیات را به نوعی از علم نشان دادهاند و آن را به بخشهای گوناگونی تقسیم کردهاند
و برای درک هر بخش باید علم مربوط به آن بخش را آموخت و همانطور که شاهد هستیم حتی
در مدارس ما امروزه درسی با نام علوم ادبیات در حال تدریس است .
رابطه ادبیات با هنر رابطه پیچیدهای میباشد . همانطور که از زمانهای
قدیم شاهد این موضوع بودهایم ، ادبیات را نوعی هنر میدانستهاند و گواه آن شعرهای
شعرای بزرگ قرنهای گذشته است و ما دلیل نوشتن وزیبایی آن شعرها را هنر شاعر میدانیم
. در اینجا رابطه علم و هنر با
ادبیات بیشتر از پیش پیچیده میشود ، زیرا اگر ادبیات را نوعی از علم بدانیم نیاز
است که اول هنر آن را داشته باشیم و به هنر نوشتن متون ادبی علاقه داشته باشیم تا
بتوانیم علم آن را بیاموزیم و برعکس ، اگر ادبیات را نوعی از هنر تجسم کنیم ، پس
باید باز هم علمی برای یادگیری این
هنر در نظربگیریم .
در نتیجه تمام این مطالب میتوان گفت که ادبیات
را نه میتوان علم مطلق دانست و نه میتوان هنر مطلق دانست ، در واقع ادبیت ادقامی
از علم و هنر است که با سلیقه و شوق و تخیل فرد آراسته میشود و به تحریر در میآید
و بهوجود میآید . در تعریفی واضحتر میتوان اشاره کرد که ادبیات نوعی زیبا از
هنر و قسمت بزرگی از غلوم را تشکیل میدهد و این مقاله به پیوستگی این سه مورد با
هم اشاره میکند و میتوان درک کرد هنر و علوم قسمت از پایه ادبیات است که اگر
نباشد ادبیات به وجود نخواهد آمد .
+ نوشته شده در شنبه 1389/03/01ساعت 7:47 AM  توسط emad.nikaeen
|
ادبيات در لغت به معناي دانشهاي
متعلق به ادب و علم ادبي است ، پس در اينجا ميتوان نتيجه گرفت كه بهتر است در
ابتداء به مفهوم و معني كلمه ادب پي ببريم . « از اين رو ، در تعريف آن ميتوانيم
بگوئيم كه ادب مجموعه آثار ملكوتي است كه عقل انساني در آن تجلي ميكند ، به انشاء
يا هنر نويسندگي » (1) .
همان طور كه ميدانيم ادبيات از
چهار عنصر اصلي تشكيل شده است كه شامل عاطفه ، معني ، اسلوب و خيال است و در اينجا
بهتر است اول با معني و مفهوم اين چهار كلمه بيشتر آشنا شويم تا بتوانيم بهتر درك
كنيم كه اين چهار عنصر چه نقشي در ساخت ادبيات دارند . عاطفه به معني « خويشي و
قرابت » (2) است ، با
توجه به اين مورد ميتوان برداشت كرد كه براي ساخت ادبيات و قطعه ادبي اول بايت
قرابت داشت . معني به مفهوم لغوي يعني « هر چيزي كه شخص قصد ميكند و مقصود ميباشد
» (3) و منظور اين است كه
فرد بهد از داشتن قرابت بايد قطعه خود را به شكلي بگويد يا بنويسد كه معني و
مفهومي را به طرف مقابل برساند . كلمه بعدي اسلوب است كه به معني « گونه و راه » (4) است و اين مفهوم را ميرساند
كه براي ساخت يك قطعه ادبي بايد از زوش و گونه خاصي پيروي كرد و از هر روش دلخواه
نميتوان يك قطعه ادبي ساخت ، مگر اين كه آن روش از روشهاي تاييد شده باشد . و
كلمه آخر خيال است كه در لغت به معني « پندار و وهم » (5) است امّا در اينجا منظور خيال پردازي است كه
توسط خالق اثر صورت ميگيرد و ادقام اين خيال پردازي با سه كلمه قبل يك اثر هنري
را به وجود ميآورد كه در جامعه به آن ادبيات نيز ميگويند .
ادبيات انواع گوناگوني دارد كه
توسط فرهنگهاي مختلف به قسمتهاي مختلفي تقسيم شده است . « انواع ادبيات در نزد
قدماي غرب عبارتند از :
1-حماسي
2-غنايي
3-نمايشي
كه بخش نمايشي آن خود به دو قسمت
تراژدي و كمدي قابل تقسيم است .
امّا در ايران اين انواع را به
صورت زير دستهبندي كردهاند :
1-غنايي
2-حماسي
3-هجايي
4-روايي
5-تعليمي » (6)
كه البته هر كدام از اين موارد خود
تعريفي مفصل و طولاني دارد كه به دليل محدود بودن كلام از آن صرف نظر مي كنم .
« کوششهاي بسياري براي تعريف
ادبيات صورت گرفته است. به عنوان مثال، ادبيات را ميتوان نوشتهاي تخيلي به معناي
داستان يا نوشتهاي که حقيقي نيست تعريف کرد
که اين تعريف کاملي نيست.
زبان معمول زير فشار تمهيدات،
تقويت، فشرده، تحريف، موجز، گزيده و واژگونه ميشد. پس زبان غريب ميشد و به تبع
آن دنياي مالوف، به يکباره ناآشنا ميشود. در گفتار روزمره، دريافتهاي ما از
واقعيت و پاسخ به آن بيروح و ملالآور و يا به قول فرماليستها «خودکار» ميشود.
ادبيات با وارد کردن ما به دريافتي مهيج از زبان پاسخهاي عادي ما را جاني تازه ميبخشد
و اشياة را «قابل درکتر» مينمايد.
مردم روي هم رفته نوشتهاي را که
به نظرشان خوب ميآيد ادبيات مينامند. ايراد مسلم اين نظريه آن است که اگر آن را
صددرصد درست تلقي کنيم ديگر مقولهاي به نام «ادبيات بد» وجود نخواهد داشت. » (7)
خدایا ! نمی دانم مشکل از گیرنده های ما است یا
از این ماهواره هایی که دارند پارازیت می اندازند ، ولی فکر می کنم امواج تو خوب به
ما نمی رسد ، برای همین مجبور هستیم از این به بعد از روی پشت بام ها با تو صحبت
کنیم تا شاید بتوانیم پیام های تو را صاف تر درک کنیم و حتی در شرایط بهرانی مجبور
می شویم که از این کالاهک های فلزی که تصاویر را واضح تر می گیرند استفاده کنیم تا
شاید امواج تو به ما برسد .
در این عصر ارتباطات و در این دوران پیشرفت
بشریت ، روز به روز ارتباط خود را با تو کمتر می کنیم ، چه بسا که ارتباط بسیاری
از مردم به طور کامل قطع شده است.
می دانم که قلب های ما از هر ماهوارهای قوی تر
است و فرستنده های تو از هر فرستنده ای عظیم تر و قوی تر هستند ، برای همین سعی می کنم
که هیچگاه به دل خویش این شک را راه ندهم که شاید روزی برسد که گیرنده هایمان
نتواند الهامات و تائیدات فرستنده را دریافت کند .
خوشحالم که در این عکس نشان داده شده است که با
بودن تکنولوژی ، هنوز خواندن نماز را فراموش نکرده ایم ، چه بسا که شاید همین
خواندن نماز هم از روی عادت باشد امّا باز هم جای شکرش باقی است که از بسیاری از
غرب نشینان جلوتر هستیم .
خدایا ! به تو نیازمندیم تا با
تکنولوژی خود ، خود را نابود نسازیم .
+ نوشته شده در جمعه 1388/11/23ساعت 12:29 PM  توسط emad.nikaeen
|
کودکی در بقل سربازی خوابیده است . احتمالاً
ساعاتی قبل از این که این عکس گرفته شود ، دوستان این سرباز خشاب های خود را در بدن
خانواده و دوستان و همسایه های این کودک خالی کرده اند و در حالی که چشم همه در
آخر به آن کودک یتیم خیره بوده که هنوز از بهت کشته شدن خانواده خود در نیامده است
؛ سربازی او را از آنجا در بقل خود و در بین دستانش گرفته است و به کودک تسلی می
دهد ، امّا دیگر تسلی چه سودی دارد ؟!
سربازان پشت سر سرباز نشسته ، در حال رفتن به
سوی متلاشی کردن خانواده دیگری هستند ، بدون آنکه از یتیم شدن فرزندان آنها ترسی
داشته باشند و شاید به سربازی که کودک را در بقل خود گرفته است نگاهی کنند و
پوزخند بزنند و با خود بگویند : " این سرباز چقدر دلش نازک است." و من
امیدوار هستم که این سربازان بالاخره در آخر عمر درک کنند که این سرباز
که به کودک محبتی هر چند کوچک کرده است ، قلبش در مقابل قلب آنها مانند دریایی است
در مقابل قطرات .
و سرباز نشسته ، به کودک نگاه می کند و با خود فکر
می کند که وقتی کودک بیدار شود و خود را در بقل یکی از سربازان
سبز پوش ببیند که پدر و
مادرش را کشته اند چه عکس العملی نشان خواهد داد و احتمالاً سرباز در قلب خود
برای کودک حسرت میخورد .
+ نوشته شده در جمعه 1388/11/23ساعت 12:24 PM  توسط emad.nikaeen
|
به این تصویر که نگاه می کنم یاد کودکی خود می افتم
؛ به هم بازیهای خود عشق می ورزیدم ،بدون اینکه ذرهای از آنها کینه داشته باشم و
خود را موقید می کردم که به آنها در همه حال کمک کنم .
آن زمانها یاد نداشتیم دروغ بگوییم ، یاد
نداشتیم غیبت بکنیم و اگر کسی را دوست می داشتیم ، دوستیمان صادقانه و بی ریا بود
.
کودکان گل های معصومی هستند که تازه از بهشت پا
به زمین گذاشته اند و تمام اعمال و رفتارشان بهشتی میباشد ؛ حتی اگر عاشق شوند ،
عشقشان عشق بهشتی می باشد . کم کم که بزرگ می شوند ، دنیا را می شناسند ، از بهشت
دور می شوند و به ما و مشکلات دنیویمان می پیوندند و عشقشان دنیوی می شود و جای
قلب صافشان را کینه و دروغ پر می کند .
خال که با خود فکر میکنم ، درک میکنم که بهشت
من دوران کودکی من بود و بهشت کودکی های خود را از یاد برده ام ، چه بسا به دلیل
زیاد شدن مشغله های زندگی ، در همین دوران نه خیلی دور ، کودکی خود را نیز فراموش
بکنیم ؛ دیگر کسی یادش نیست که در کودکی چقدر پاک و بیگناه بوده است . سیاهی رقت
انگیزی زندگی ما را پوشانده است و طعم تلخ زندگی را به ما چشانده ، و از آن به بعد
است که هرگاهدو کودک را در حال بازی می بینیم
از شیرینی احساسات آنها لذت می بریم و ناخودآگاه لبخندی بر لبانمان جاری می شود .
ای کاش که قلب کودکانه ما هیچگاه بزرگ نمی شد ،
هیچگاه .
+ نوشته شده در جمعه 1388/11/23ساعت 12:11 PM  توسط emad.nikaeen
|
بحث در مورد نقش و تاثیر علوم انسانی در رشد و توسعه جامعه بسیار گسترده و زیاد است ، امّا در مقاله ای که در این وبلاگ (وبلاگ مورد نظر) وجود دارد بیشترین بررسی بر روی تاثیراخلاق و رفتار تک تک افراد بر روی جامعه است و از تاثیر گروهک ها و اجتماعات بر روی جامعه چشم پوشی کرده است .
واضح ترین مشکلی که در این مقاله وجود دارد این است که در آن پی نوشت وجود ندارد و نمی شود تشخیص داد که کدام مطالب جزء تحلیل های نویسنده است و کدام یک از آنها از نویسندگان دیگر دیگر است ، که این موضوع باعث گیج شدن خواننده می شود برای مثال می توان به این مورد در نوشته اشاره کرد ((رشد فرهنگ و علوم انسانی عامل اصلي توسعه اقتصادي و علمي محسوب ميشود چندان كه مي توان گفت: رشد علوم مختلف بدون بسترسازی و توسعه فرهنگي امكانپذير نيست.)) در اینجا معلوم نیست که نویسنده این مطلب را گفته است یا به اقتباس از نویسنده دیگری نوشته است ؛ موضوع دیگر این است که نویسنده برای مقاله خود مقدمه نوشته است به طوری که ((علوم انسا نی به منزله زيربناي توسعه در هر جامعه و عاليترين تجلي انديشه و روح انساني محسوب ميشود. رشد فرهنگ و علوم انسانی عامل اصلي ... )) امّا ادامه مقاله خود را که از بعد نقطه شروع می شود از مقدمه جدا نکرده است و این نیز باعث می شود که خواننده در هنگام خواندن مقاله دچار سر در گمی بشود که آیا مقدمه جزئی از بدنه مقاله است یا قسمتی جداست ، که برای رفع این ابهام بهتر آن است که مقدمه در پاراگرافی جدا از بدنه نوشته شود . دیگر مشکلات نگارشی قابل به ذکر که در این مقاله وجود دارد این است که در تمام مقاله خود از (،) استفاده نکرده است که این باعث اشتباه خواندن متن و درک نادرست برخی مطالب می شود برای نمونه می شود به جمله مقابل اشاره کرد که قسمت- -هایی که می بایست ویرگول گذاشته شود را با قرمز مشخص شده است ((كارگزاران جامعه نيز براي گسترش فرهنگ (،) به برنامه ريزي فرهنگي نياز دارند ... با توسعه علوم انسانی (،) خود باروري و اعتماد به نفس نخبگان بالا ميرود.)) .
در مورد منابع باید گفت که دو منبع آخر نویسنده منابع بسیار خوب و کاملی هستند و می- -شود به آنها تکیه کرد امّا منبع اول آن (منبع اول) منبع معتبری نیست و نویسنده منبع اول انسان مشهوری و صاحب اثری نیست که بشود به آن اعتماد کرد .
در متن ازیک سری بیانات بسیار زیبا استفاده شده امّا اگر در آخر آن بیانات اسم نویسنده آن بیان نیز ذکر می شد بسیار بهتر بود که این موضوع باز هم بر می گردد به پی نوشت- -ها که در اول نقد راجع به آن صحبت شد .
امّا اگر از دید کلی نگری به مقاله نگاه کنیم درکل مقاله بسیارخوب و جامعی بود و همچنین چون در آن هم از منابع مختلف مطالبی آمده بود و هم نویسنده نظرات خود را راجع به آن نوشته ها داده بود پس مقاله به صورت مقاله تحقیقی بوده است ؛ و اینکه در طول مقاله تمام تلاش این بوده است که موضوع متن نسبت به موضوع سر تیتر مقاله تغییری نکند.
+ نوشته شده در شنبه 1388/11/10ساعت 11:45 PM  توسط emad.nikaeen
|
زندگینامه کسی را می خواهم تعریف کنم که در زیر فشارهای
فراوانی بزرگ شده است ، و کسی نیست جز مادر بزرگ من ((راضیه هاشم نژاد)).
او در سال 1317 هجری
شمسی در قریه نامق (دهی واقع در بین دو شهر کاشمر و تربت حیدریه ، که از توابع
کاشمر به حساب می آید) متولد شد . اسم پدر او محمدرضا هاشم نژاد نامقی و نام مادش
حجیه تیموری نامقی می باشد . خانواده آنها دارای پنج فرزند بود که یکی از فرزندان
در سن شش ماهگی فوت می کند ، مادربزرگ من فرزند دوم خانواده بود و مادر و پدرش پس
از تولد وی نام او را راضیه نهادند . امّا او در سن پنج سالگی پدر خود را از دست
داد و مادرش به دلیل سنگینی درد فوت پدر چهل روز بعد از مرگ او ، آن نیز دار فانی
را خوانده و به دیار باقی می شتابد .
بهد از فوت
والدین فرزندان از هم جدا می شوند و هر کدام را یکی از اعضاء فامیل و
بستگان نزدیک به آنها به فرزندی می گیرند . راضیه را عمویش به فرزندی می گیرد و تا
سن هشت سالگی در نامق سکونت داشته و به زندگی در کنار خانواده عمویش ادامه می دهد
. در اواخر هشت سالگی به همراه عمویش به
به تربت جام نقل مکان می کند ؛ عموی او به دلیل مشکلات مالی راضیه را از رفتن به
مدرسه و درس خواندن مخروم می سازد و او مجبور شد تا سن پانزده سالگی در مغازه ی
عموی خود مشغول به خیاطی شود ، در همان اواخر پانزده سالگی بود دوباره به همراه
عموی خود از تربت جام به مشهد مهاجرت کرد و در همان سال با فردی ارتشی نامزد شد
ولی نامزدش در اولین ماموریت خود به علت صانحه رانندگی جان خود را از دست داد ، به
همین دلیل دوباره در سن شانزده سالگی به محل تولد خود یعنی نامق رجوع کرد امّا این
بار تنها بود و عموی وی به او گفته بود که از این سن به بعد باید خودش زندگی خود
را اداره کند . در نامق به پیشنهاد خاله خود در همان جا با جوان دیگری به نام
ابراهیم یزدان پناه که از مهاجران ایل بختیاری در نامق بود نامزد کرد و چندی نگذشت
که ازدواج کردند.
راضیه به علت اینکه در شهر بزرگ شده بود به زندگی در
روستا عادت نداشت و به همین دلیل کارهای ده را یاد نداشت انجام بدهد ، امّا تلاش خود
را کرد تا به بهترین نحو ممکن آنها را بیاموزد و چیزی نگذشته بود که به اغلب کارهای آن
جا تسلت پیدا کرد .
بعد از دوازده سال زندگی مشترک در
آن قریه حال دیگر آنها دارای شش فرزند شده بودند که به سه پسرر و سه دختر تقسیم می شدند ولی فرزند کوچک
آنها که یکی از پسرها بود به دلیل صانحه ی افتادن از تخت در سن نه ماهگی فوت کرد .
راضیه در نامق در رفاه زندگی می
کرد امّا برای اینکه فرزندانش هم بتوانند در رفاه و آسایش زندگی کنند و بتوانند از
امکانات آموزشی بهتری برخوردار شوند به همراه خانواده به شهر گرگان مهاجرت کردند
ولی راضیه در آنجا مجبور بود زندگی سخت تری را نسبت به نامق تجربه کند ، زیرا او
بعد از مدتها دیگر به ده عادت کرده بود . وی تا زمتنیکه تمام فرزندانش ازدواج می
کنند در گرگان به زندگی ادامه می دهد و بعد از آن به درخاس فرزندان به مشهد تغییر
سکونت می دهد ؛ هم اکنون چهار فرزند او و خودش ساکن مشهد هستند و یکی از فرزندان
همچنان به سکوت در گرگان ادامه می دهد .
موضوع قابل توجه این است که پدر و
مادر راضیه بهایی بودند امّا وقتی عمویش که مسلمان بود او را به فرندی می گیرد ،
زیر فشار حرف های عمویش مجبور می شود که دین خود را ترک کرده و مسلمان شود ؛ امّا
بعد از ازدواج به فرزندان این آزادی انتخاب را داد که در مورد عقیده خود تحقیق
کنند و به صورت کورکورانه به تبعیت از ذین پدر و مادر نپردازند ، به همین علّت دو
فرزند دوختر او بهایی شدند و فرزند دوختر دیگر و پسرها مسلمان باقی ماندند . او هم
اکنون نزذیک به هفتاد و دو سال دارد و مشغول به امور زندگی است و صحیح وسالم به
زندگی ادامه می دهد .
منابع :
- فرزند دوم راضیه هاشم نژاد
+ نوشته شده در سه شنبه 1388/10/22ساعت 9:35 PM  توسط emad.nikaeen
|